خاطرات زندگی

شروع روزهای خوب
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢
 

ما برگشتیم این چند روز که پیش مامان اینا بودیم خیلی خوش گذشت فقط روز اول که رسیدیم مستقیم از فرودگاه رفتیم بیمارستان چون وقت دکتر داشتم خیلی خسته شدم تازه ساعت 6:30 عصر نوبتم شد و7 رفتیم خونه از بس اونجا نشسته بودم پاهام ورم کرده بود کفشام انگاری داشت می ترکید از فشار پاهام خلاصه که وقتی دکتر همه آزمایشارو دید گفت همه چی خوبه واینکه فقط قرص آهن نوشت وگفت باز آخر شهریور بیا که تست غربالگری گلوکز واست بنویسم که انجام بدی ویه سونوگرافی تمام قد از جنین واسم نوشتخدارو شکر همه چی خوب ونرمال بود،این از روز اولمون با همه سختیاش گذشت روزهای بعد خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی واسه فسقلی رفتیم خرید کنیم بهترین روز زندگیم بود قلبکلی براش لباس وچیزای دیگه خریدم هرچی می دیدم دوست داشتم واسش بخرم ودیگه اینکه واسش تخت وکمد دیدیم که از بین همشون 2تارو خیلی پسندیدیم که حالا داریم روش فکر می کنیم که کدومو بخریم دیگه یواش یواش داریم خودمون وخونه رو آماده می کنیم وای که چه روزای خوبیرو داریم خدایا شکرت الان دیگه فسقلی دیگه تکونای اساسی می خوره واسه خیلی چیزا عکس العمل نشون میده مخصوصا وقتی باهاش حرف می زنیم دیگه داره شیطونیاش شروع می شهنیشخندخیلی دوست داریم هدیه خداییماچقلب