خاطرات زندگی

پایان چهار ماهگی وورود به ماه پنجم
نویسنده : بهار - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

عزیز مامان این روزا خیلی داره زود می گذره ماه چهار هم با سختیاش تموم شد ومی خوایم ماه پنجم رو بگذرونیم ایشاله که بتونم دیگه از این ماه چیزای خوبی بخورم که شما هم در سلامت کامل باشی چون حالت تهوعی که داشتم کمتر شده و فقط معده درد دارم که اونم امیدوارم با دارو رفع بشه عزیزم هزماه که وارد ماه جدید می شیم من وبابایی منتظر تکونای خوشگلت هستیم که حسابی مارو خوشحال کنی اگه خدا بخواد یه دوهفته دیگه دوباره میریم سونو که ببینیم شما دخملی یا آقا پسر که خریدن وسایلتو شروع کنیم.ایشاله هرچی که هستی فقط سالم باشی واسه من وبابایی هیچ فرقی نمی کنه.همین که وجود داری کلی زندگی مارو عوض کردی وخدارو شکر می کنیم.خیلی دوست داریم وعاشقتیم.راستی بابایی همیشه باهات وقتی حرف می زنه یه چیزایی  یواشکی بهت میگهوحسابی قربون صدقت میره که منم یه کم حسودیم می شهنیشخندچشمکخلاصه که ما عاشقتیم عزیزم  وهمچنان منتظر قلبماچ