خاطرات زندگی

مسافرت
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٠
 

عزیزم این چند روزی که نیومدم بنویسم مسافرت بودیم رفتیم پیش مامانی ودایی وخاله هات ،واز دیدنمون کلی ذوق کردن مخصوصا واسه شما قلبخیلی بهمون خوش گذشتچشمکو چون می خوام اونجا به دنیا بیارمت باید پیش دکتری که بهم معرفی کردن می رفتیم .خانم دکتر خیلی مهربون بود وکلی با حرفاش بهم آرامش داد و چند تا آزمایش نوشت که انجام بدم که دفعه بعد رفتیم پیشش ببرم نشونش بدم.کلی مامان اونجا بود که می خواستن نی نی بیارن تو ازهمه ماهت کمتر بود بقیه از تو بزرگتر بودن. سه قلو هم داشتیم تعجبخلاصه که اونروز که شبه نیمه شعبان هم بود عروسی هم داشتیم وهمینطور وقته دکتر ولی چون تو واسه مامانی مهم تر بودی عروسی واسم زیاد اهمیتی نداشت که بهش برسیم یا نرسیم واسه همین اینقدر مطب شلوغ بود تازه با آشنایی که داشتیم 8/30 شب نوبت وقتمون شد و9 تازه از خونه  رفتیم به طرف تالار وخیابون هم شلوغ وپرترافیک که 10 رسیدم اونجا که شام آوردن نیشخندشام خوردیم وکادو دادیم وبرگشتیم !عروسی خلاصه ومفیدی بود کلی خندیدیم خندهعزیزم بازم میام واست می نویسم .دوست دارم یه عالمه.ماچماچ