خاطرات زندگی

روزهایی که با به دنبا اومدن پسرو گذشت
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۱
 

8ماه از تولد پسرما می گذره ووارد ماه نهم شدیم اینقدر سرمون با این فسقلی شلوغ شده که اصلا وقت نکردم بیام وبنویسم ولی خودم الان یه چیزایی از اوایل تولد تا الان هر چی که یادم مونده بنویسم.

چهارشنبه 29 اسفند ساعت 6صبح رفتیم بیمارستان چون دکترم همون روز همایش داشت گفت تا ساعت 9 باید عملت کنم واسه همین صبح زود بیا حالا بماند که شب قبلش با چه استرسی خوابیدم همش فکروخیال می کردم خلاصه بیدار شدیم وبا مامانم وهمسرم رفتیم بیمارستان وتا همسر پرونده تشکیل دادودکترم اومد ولباس پوشیدم ساعت 8 به اتاق عمل رفتم .اولش یه کم سخت بود وقتی آمپولی که به کمرم زدند ولی بعدش دیگه هیچی حس نکردم ودر اون مدت دکتر ودستیاراش همه با هام حرف می زدندوقتی صدای پسر خوشگلمو شنیدم ناخودآگاه زدم زیر گریه که دکترم گفت منو همکارامو دعا کن منم هر کی که یادم بود در اون لحظه دعا کردم وبعد پسرمو بردند ششستن وآوردن پیش من در لحظه اول که دیدمش کپی همسرم به نظرم اومد ودستاشو بوس کردم انگاری دنیارو بهم دادن خلاصه که 8:45 منوبردن اتاقم اونجا مامانم وخواهرام وهمسرم همه منتظرم بودن لحظه های خوبی بودهمه خوشحال از اینکه همه چی به خوبی تموم شده ومن وبچه سالمیم.

خداروشکر هیچ مشکلی نداشتیم وپرستارای خیلی خوبی اونجا بودن وخیلی دقیق همه چیزو کنترل می کردن ومراقب ما بودند فقط شب یک اتفاق خیلی بدی افتاد چون ارسام باد گلو نزده بود وپرستارش که داشت بهش شیر خشک می دادبه لحظه دید که بچه نفس نمی کشه خیلی لحظه ترسناکی بود من ومامانم وحشت کرده بودیم وپرستار سریع رفت پیش همکاراش وخلاصه نمی دونم چکارش کردن که شیر از دهن وبینیش زد بیرون وخدا پسرمو به ما برگردوندوخدارو شکر کردیم که همه چی به خیر گذشت.وفردای اون روز کارای تصفیه رو انجام دادیم وساعت 12 رفتیم خونه.

10 روز اول پسرم خیلی آروم وساکت بود وچند تا نکته خوب داشت که اول اینکه زردی نگرفت و دوم اینکه نافش هم روز سوم افتاد بعد از این 10روز دیگه شب بیداریاش شروع شد ومنی که خواب نداشتم.ادامه دارد...............


 
 
از پسرو
نویسنده : بهار - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٩
 

تو این مدت اینقدر با آرسام کوچولو قلبسرمون گرم شده گه وقت نمی کنم که بیامو بنویسم .هر وقت که فرصت کنم میامو از 1ماهگی تا الان که رفته تو 9 ماهگی رو می نویسم تو نوشته های قبلی اسمشو یادم رفت بنویسم راستی این عشق ما خیلی خنده رو هستش در بدترین شرایط هم لبخند می زنه کسی رو ناراحت نمی کنه روزی هزار بار خدارو شکر می کنیم برای داشتن این پسرو.لبخندقلب