خاطرات زندگی

 
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٢
 

 

اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد٬به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.(گابریل گارسیا)


 
 
ما برگشتیم
نویسنده : بهار - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢
 

ما یه چند روزی مسافرت بودیم رفتیم ارومیه جای همه دوستان خالی بود خیلی خوش گذشت واز همه مهمتر هوا خیلی خوب بود!البته با اینکه یه کمی من وشما اذیت شدیم ولی بخاطره بابایی تحمل کردیم چون بابایی خیلی خسته شده بود احتیاج به یه مسافرت داشت ومن هم قبول کردم که بریم البته هر جا می رفتیم وحتی توی ماشین جا خوبه واسه من وشما بود نیشخندخیلی همه بهمون می رسیدن واز همه مهمتر که کلی هم واست خرید کردیم ووقتی هم برگشتیم باز هم رفتم یه چند تایی واست لباسای خوشگل  مهمونی گرفتیم دیگه داریم خودمونو واسه چیدنه اتاقت آماده می کنیم البته اتاقت تا 6 ماه خالی می مونه چون این 6ماه خونه مامانی مهمونیم تا شما یه کم بزرگ شی بعد میایم خونمون،عسلم این روزا قوی تر شدی لگدای محکمی می زنی وحسابی بهمون حال می دی هر روز میرم لباساتو نگاه می کنم وتورو توی لباسا مجسم می کنم که اینارو بپوشی چه شکلی می شی این کارو 100 بار انجام دادم ولی هر دفعه انگار اولین باره که لباساتو نگاه می کنم ایشاله این دو ماه هم زود بگذره و ما روی ماهتو ببنیم قلبماچ