خاطرات زندگی

شروع سه ماهگی
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
 

عزیزم ما الان در هفته نهم هستیم وداریم روزای سختی رو می گذرونیم باید خیلی مواظبت باشم چون این سه ماه اول خیلی مهمه ولی اینقدر این روزا حالم بده که نمی تونم چیزی بخورم وامیدوارم ماهه دیگه این ویار ونداشته باشم و مثل باد بگذره ناراحتبا اینکه خیلی مواظبتم وهمه چیز رو رعایت می کنم که واسه شما مشکلی ایجاد نشه بازم شبا همش با استرس می خوابم وخیلی نگران  هستم وفقط می گم  خدایا کوچولومونو واسمون حفظ کنقلبایشاله که بتونیم این ماهها رو یکی یکی وبه سلامتی پشت سر بزاریم.خیلی دوست دارم فندق من


 
 
اولین سونوگرافی واولین دیدار
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱
 

عزیزم دیروز با بابایی رفتیم سونو که تو رو ببینیم خیلی شلوغ بود و 2 ساعت ما اونجا بودیم تا نوبتمون بشه ولی شوق دیدنه تو باعث می شد زیاد حسش نکنیم خلاصه که من با اینکه از آب هم بدم میاد فقط هم بخاطره این ویاره که این حسو به همه چی دارم  ولی باید آب زیادی می خوردم که شما عزیزو بهتر ببینیم خلاصه که نوبت ما شد و وقتی تور رو دیدیم یه حس عجیب ولی دوست داشتنی در اون لحظه داشتم کلی ذوق کردم وهمش توی دلم می گفتم خدارو شکر که این کوچولوی ما سالمه قلبقلب کوچولوت منظم می زد وآقای دکتر گفت همه چی طبیعیه وشما 7 هفته و6 روزتونه و 15 mm اندازه شماست.قربونت برم که مامانی رو حسابی خوشحال کردی ایشاله تا سونوی بعدی هم همینطور باشی ومنو بابایی رو شاد کنی منم حسابی مواظبتم البته اگه این ویار اجازه بده .من وبابایی عاشقتیمماچقلبماچ